تبليغاتX
به دنبال دل


به دنبال دل

فرهنگي ادبي

یادش به خیر آن روزها، باران که می‌زد
آسیمه سر، از خانه تا هم می‌دویدیم
بی‌چتر و با لبخندی از دیدار دیگر
بر سنگ فرش کوچه با هم می‌دویدیم
بیگانه با دنیای بی‌احساس، حتی
در خانه همسایه‌ها هم، می‌دویدیم
زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو
با دست هم، بی راهه را هم می‌دویدیم
می گفتمت: هر روز باران کاش می‌زد
در سایه اش هر روز ما هم می‌دویدیم
می‌گفتی‌ام: کاش آسمان هم راهمان بود
هر بار با هم تا خدا هم می‌دویدیم
امروز اما خیس باران بی تو هستم ...
با یادی از وقتی که با هم می‌دویدیم
شاید بشویند ابر ها از خاطراتم
آن روز‌هایی را که تا هم می‌دویدیم ...

هورمزد یعقوبی نژاد
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:20 توسط سيدمهدي موسوي| |

 

واژه واژه، سطر سطر
صفحه صفحه،
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که

سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شود

گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن!
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن !
...

قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:29 توسط سيدمهدي موسوي| |

با من اكنون چه نشتنها، خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند ...

حمید مصدق

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:8 توسط سيدمهدي موسوي| |

پدرا پدربزرگا ، مادرا مادربزرگا ، مثلِ گل مثلِ بهارين

دلامون نازك و نرمه ، چشامون چشمه شرمه ، اشكامونو درنيارين
كاشكي مي شد براي بزرگترامون قصراي طلا مي ساختيم
مثِ آب چشمه ها آيينه هاشو صاف و پر جلا مي ساختيم
ابر فتنه وقتي سنگ غم مي باريد ، سينه مونو سپر بلا مي ساختيم
چشامون دروغ نميگن واسه ما چراغ راهين
گرچه پشتتون خميدس واسه ما پشت و پناهين
ماها مثل شب و روزيم شما مثل مهر و ماهين
كاشكي مي شد با شما تو شهر عاشقا بمونيم
مثل اون قديم نديما قصه وفا بخونيم
رمز روزا رو بفهميم
رازشبهارو بدونيم

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:25 توسط سيدمهدي موسوي| |

خدایم، توانی به من دِه، تا در این شِبه قیامت دنیوی، جز از راه صبر، به راه دیگری پای نگذارم ...
معبودم، من بنده گنهکار و خجل تو، با همهء تنگدستی کِردارم، به گشاده دستی مهر تو، امید دارم ...
آقای من، ای که بی منت مهربانی، و بی توقع دادرس، از این آشوب ها و نامردمی ها به تو پناه می برم، آخر اگر تو پناهم ندهی، هیچ یاری ندارم، که بسان تو میزبانیم کند ...
آقایم، سرور و سالارم، دنیای من پُر شده از ترازوهایی که کَفِه هایش با هم برابر نیستند، من را از عدالت خودت دور مکن، دورم مکن از داشته های با تو، از آرامش با تو، مولایم، از آغوش خودت مرا، نَرَهان ...
مهربانم، گوش های مرا به دورغ عادت مده، عادتم مده به سیاهی های شبه آدمیان، عادتم مده به نااُمیدی، به ترس، عادتم مده ...
خدای مظلومم، در این روزگار که شبه آدمیان سیاه دل، تو را مُفت خرج می کنند، پیشانیم را جز به درگاه خودت، به هیچ جولانگاهی فرود میار ...

جبار و رحمان من، قلب غربت نشین من به امید تو، و ناجی تو، با تعلق خاطر به تو، می تپد، قلبم را به سوی خودت رستگار فرما ...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:21 توسط سيدمهدي موسوي| |


Design By : Night Skin