به دنبال دل
فرهنگي ادبي
تفنگت را زمین بگذار زبان آتش و آهن برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تو از آیین انسانی چه می دانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار فریدون مشیری واژه واژه، سطر سطر با من اكنون چه نشتنها، خاموشیها پدرا پدربزرگا ، مادرا مادربزرگا ، مثلِ گل مثلِ بهارين دلامون نازك و نرمه ، چشامون چشمه شرمه ، اشكامونو درنيارين

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
تفنگت را زمین بگذار...

آسیمه سر، از خانه تا هم میدویدیم
بیچتر و با لبخندی از دیدار دیگر
بر سنگ فرش کوچه با هم میدویدیم
بیگانه با دنیای بیاحساس، حتی
در خانه همسایهها هم، میدویدیم
زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو
با دست هم، بی راهه را هم میدویدیم
می گفتمت: هر روز باران کاش میزد
در سایه اش هر روز ما هم میدویدیم
میگفتیام: کاش آسمان هم راهمان بود
هر بار با هم تا خدا هم میدویدیم
امروز اما خیس باران بی تو هستم ...
با یادی از وقتی که با هم میدویدیم
شاید بشویند ابر ها از خاطراتم
آن روزهایی را که تا هم میدویدیم ...
هورمزد یعقوبی نژاد
![]()
صفحه صفحه، فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که
سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شود
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن!
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن ! ...
قیصر امین پور

با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند ...
حمید مصدق

كاشكي مي شد براي بزرگترامون قصراي طلا مي ساختيم
مثِ آب چشمه ها آيينه هاشو صاف و پر جلا مي ساختيم
ابر فتنه وقتي سنگ غم مي باريد ، سينه مونو سپر بلا مي ساختيم
چشامون دروغ نميگن واسه ما چراغ راهين
گرچه پشتتون خميدس واسه ما پشت و پناهين
ماها مثل شب و روزيم شما مثل مهر و ماهين
كاشكي مي شد با شما تو شهر عاشقا بمونيم
مثل اون قديم نديما قصه وفا بخونيم
رمز روزا رو بفهميم
رازشبهارو بدونيم
| Design By : Night Skin |


