تبليغاتX
به دنبال دل


به دنبال دل

فرهنگي ادبي

 


فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:1 توسط سيدمهدي موسوي| |

یادش به خیر آن روزها، باران که می‌زد
آسیمه سر، از خانه تا هم می‌دویدیم
بی‌چتر و با لبخندی از دیدار دیگر
بر سنگ فرش کوچه با هم می‌دویدیم
بیگانه با دنیای بی‌احساس، حتی
در خانه همسایه‌ها هم، می‌دویدیم
زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو
با دست هم، بی راهه را هم می‌دویدیم
می گفتمت: هر روز باران کاش می‌زد
در سایه اش هر روز ما هم می‌دویدیم
می‌گفتی‌ام: کاش آسمان هم راهمان بود
هر بار با هم تا خدا هم می‌دویدیم
امروز اما خیس باران بی تو هستم ...
با یادی از وقتی که با هم می‌دویدیم
شاید بشویند ابر ها از خاطراتم
آن روز‌هایی را که تا هم می‌دویدیم ...

هورمزد یعقوبی نژاد
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:20 توسط سيدمهدي موسوي| |

 

واژه واژه، سطر سطر
صفحه صفحه،
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که

سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شود

گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن!
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن !
...

قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:29 توسط سيدمهدي موسوي| |

با من اكنون چه نشتنها، خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند ...

حمید مصدق

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:8 توسط سيدمهدي موسوي| |

پدرا پدربزرگا ، مادرا مادربزرگا ، مثلِ گل مثلِ بهارين

دلامون نازك و نرمه ، چشامون چشمه شرمه ، اشكامونو درنيارين
كاشكي مي شد براي بزرگترامون قصراي طلا مي ساختيم
مثِ آب چشمه ها آيينه هاشو صاف و پر جلا مي ساختيم
ابر فتنه وقتي سنگ غم مي باريد ، سينه مونو سپر بلا مي ساختيم
چشامون دروغ نميگن واسه ما چراغ راهين
گرچه پشتتون خميدس واسه ما پشت و پناهين
ماها مثل شب و روزيم شما مثل مهر و ماهين
كاشكي مي شد با شما تو شهر عاشقا بمونيم
مثل اون قديم نديما قصه وفا بخونيم
رمز روزا رو بفهميم
رازشبهارو بدونيم

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:25 توسط سيدمهدي موسوي| |


Design By : Night Skin